چه كسي يك دگرآباد (هتروتوپي) را نابود مي كند؟

1386

اجرا: گاليا مومتزيدو و الني لالومي

موزه ي باستان شناسي تسالونيكي، يونان.

 

روي ديوار يادماني براي شياف پتاسيم به انگليسي و يوناني نوشته شده است:

 

          نهادهاي هنر هوس كردند انباشتي از دگرآبادها فراهم آورند، دگرآباد به مثابه ي جهان هاي ممكن متني.

          اين جهان ها «واقعي» نبودند؛ مطابق ميل اين نهادها بازنمودهاي نمادين بودند.

          اين اثر تا چند روز آينده نابود خواهد شد.

          باربد گلشيري اين جا بود.

  

درباره ي چه كسي يك دگرآباد را نابود مي كند؟

 

«... مي فهمم كه چيزهايي كه به شما مي گويم هيچ جذاب نيست. باز هم تئاتر است. براي رسيدن به صداقت واقعي چه بايد كرد؟»

آنتونن ارتو

 

اي جامعه گناه من را ببخشاي. كشور مفلوك من، من را ببخشاي كه اين پول را بيهوده خرج كرده ام. بگذاريد خودم را دست بياندازم. بگذاريد پيروزي شكستم را جشن بگيرم.

اين همه با كلام معجزه آساي كيوريتوري آغاز شد كه براي مراسم گشايش خود را تمام و كمال آراسته بود: باربد، بودجه ي ما رو به گا دادي.

شريف ترين ثمره ي ما نظمي ست خاص در حيطه ي امر ميسّر. داوطلبانه خودمان را در حدود بازنمايي محصور مي كنيم. هنگامي كه مراسم گشايشي شادي افزا فراگرد ساخت اثر را (نه  پراكسيس را) پاياني مي بخشد، پشيماني پاورچين پاورچين ــ مثل آن ملامت ِ نفس ِ كهن ِ پس از پانزده ثانيه استمناء ــ سر مي رسد.

كار با "فضاهاي واقعي" در بهترين حالت با (عدم)امكان پا فراتر گذاشتن از بازنمايي سروكار دارد. نوچه هاي جرمانو چلانت، سينه چاك هاي نيكلا بوريو كه چيزهايي در مدح رويارويي بيناسوژه اي مي سازند، هنرمندان هنر زنده و همه ي آنان كه بساطي موقتي مي چينند تا مردم را به زندگي مهمان كنند، صرفا ً همين بازنمايي را به تأخير مي اندازند. يا نكند بازنمايي نام مستعاري ست معتبر براي ابژه ي نفرت ما، هنر؟

پس از هفته ها اگزيـبـيسـيونيزم، «يادماني براي شياف پتاسيم»  به دست حاميان، ولي نعمتان و ميزبانانش ويران شد. هيچ كس براي اختتاميه خود را تمام و كمال نمي آرايد، هيچ كس در اختتاميه جامه از تن به در نمي كند.